تلخ و شیرین

فصل شانزدهم....تولدم مبارک !!!
نویسنده : دختری که عاشقانه همسرش را دوست دارد - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
 

سلام به همه ی دوستای گلم

امروز تولدمه .................

توووووووووووووووولدم مبارک...هورا

توی این روز تولدم اول از همه آرزوی سلامتی برای همه ی اونایی می کنم که دوستشون دارم و خانوادم و آرزوی خوشبختی برای همه ی جوونا....

آرزو می کنم خدا کمکمون کنه خیلی زیاد ....

خدایا از ته ته قلبم دوست دارم و عاشقانه می پرستمت و برای اینکه انقدر هوامون رو داری ازت ممنونم ....خدایا ازت می خوام بازم هوامون رو داشته باشی مثل همیشه کمکمون کنی و زیر دست و بالمون رو بگیری ....

خدایا برای ثانیه ای روت رو ازمون برنگردون ماچ...

راستی این رو هم بگم که بالاخره ماشینمون رو عوض کردیم هوراو ماشینی رو خریدیم که چند سال آرزوش رو داشتیم همسری خیلی خوشحاله و ماشینش رو خیلی دوست داره ....

انشا... که چرخاش براش بگرده....

خدایا بازم به خاطر همه چیز ازت ممنونم ....


 
 
فصل پانزدهم......به به به سال نوتون مبارک!
نویسنده : دختری که عاشقانه همسرش را دوست دارد - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

به به به سلام به همه ی دوستای گلم

با عرض معذرت از همه ی دوستای عزیزم به دلیل این غیبت طولانی....

اول از همه می خوام سال نو رو با یه عالمه تاخیر بهتون تبریک بگم بابا عیدتون مبارک چشمکانشا...که همتون یه سال خوب خوب و پر از برکت رو تجربه کنید...

خوب بعد بریم سراغ یه عالمه تعریفی که از عید مونده ....

بعد از خونه تکونی عید می رسیم به سفره ی عید که مال من امسال خیلی قشنگ شده بود اگه بهم یاد بدین عکساش رو براتون می ذارم ...بعد هم راستی یادم رفت که بگم یکی از دلایل این غیبت طولانیم فوت عموی همسرم بود تقریبا 15 روز مونده بود به عید که یه دفعه صبح به ما زنگ زدن و گفتن که رضا فوت کرده راستش خیلی جوون بود 40 سالش بود با دو تا بچه ی 18 و 20 ساله که قرار بود دخترش عروس بشه که یه دفعه صبح سکته می کنه و فوت می کنه..راستش این جریانات توی روحیه ی من خیلی اثر بدی گذاشته بود انقدر که دیگه داشتم افسردگی حاد می گرفتم ...خوب دیگه این موضوع رو ول کنیم و بریم سراغ مسایل شادنیشخند

مامان بزرگ عزیزتر از جونم عید امسال پیش ما بود و ما بعد از اینکه سال رو تو خونه ی خودمون تحویل کردیم رفتیم خونه ی مامانم و داماد جدیدمون هم اومده بودو بعدش شام طبق رسم همه ی مردم ایران سبزی پلو خوردیم و خلاصه شب خیلی خوبی بود و مخصوصا عیدی گرفتنشچشمکدیگه شب خیلی دیر شده بود نتونستین بریم خونه ی مامان شوهرم ...فردا صبح رفتیم اونجا البته با ذکر این موضوع که خانواده ی همسرم امسال عید نداشتن و همه عزادار بودن ....

مامان بزرگم که اینجا بود چند روزش رو رفتیم چیتگر و به گشت و گذار پرداختیم ...یه روز هم همه اومدن خونه ی ما مهمونی اگه اشتباه نکنم دوم عید بود جای همتون خالی خیلی خوب بود و خوش گذشت ...

مامان بزرگم پنجم برگشت و ما هم فردا شبش راه افتادیم سمت شمال ..دومین مسافرتی بود که با ماشین خودمون می رفتیم و تقریبا هم پول تو جیبمون بود ...آخه تقریبا امسال اولین عیدی بود که وضعمون خوب بود و پول داشتیم اولین سالی بود که تونستیم لباس و وسایل مختلف و هر چی که دلمون می خواد بخریم و مخصوصا اولین سالی که توی خونه خوشگلی که همیشه آرزوش رو داشتم سفره پهن می کردیم تازه دوربین هم خریده بودیم و با دوربین خودمون عکی می نداختیم در کل خوب بود ..

شمال هم رفتیم به سمت چالوس و جواهرده ، من عاشق جواهرده هستم توی اون هوای خوبش بشینی و فقط قلیون بکشی و چشاتو ببندی و صدای پرنده ها رو گوش بدی و تازه اینکه ببینی توی اولین ماه بهاری و بیرون آلاچیقت داره برف های ریز ریز میاد ...خلاصه جاتون خای دو شب موندیم شمال و خیلی هم خوش گذشت ...باورتون می شه من اصلا قلیون دوست ندارم ولی توی شمال همش توی جواهرده و لب ساحل دارم قلیون می کشمزبان وای ستیا انقدر بازی گوشی می کرد که نگو و نپرس ، لب ساحل پاهاش فرو می رفت تو شنا و حال می کرد یا وقتی می رفت تو چمنا چون خنک بودن حال می کرد .....خلاصه هیچی دیگه جاتون خالی

بعدشم که برگشتیم یه روز اومدم سرکار و باقیش هم صفا سیتی بود تا لنگ ظهر می خوابیدم بعدش هم یا می رفتیم نهار خونه ی مامانم یا هم همگی می رفتیم چیتگر...

خلاصه سیزده به در هم من و همسری تنها با هم رفتیم چیتگر دو نفری چون مامانم اینا معمولا تو اون روز زیاد بیرون نمی رن...

خلاصه هیچی دیگه اینم از عید ما که برای من خیلی خوب بود و خوش گذشت ...

بعد از عید هم من درگیر کارای نمایشگاه بودم آخه شرکت ما هر سال توی نمایشگاه نفت و گاز غرفه می گیره و امسال تموم مسئولیت این غرفه با من بود و واقعا خیلی کار پر مشغله و سختی بود و خلاصه اینکه خیلی خیلی درگیر کارم بودم و هر وقت اومدم آپ کنم یه اتفاقی می افتاد....

آها راستی یادم رفت که بگم بابای همسری هم حالش خیلی خیلی بد بود آخه قلبش مشکل خیلی خیلی جدی داشت که هفته ی پیش عمل کرد و توی قلبش فنر گذاشت و امروز هم از بیمارستان مرخص شد...

یادتونه گفته بودم وام ماشین رو مامانم برامون گرفته بود خدایی پدر منو درآورده با این وامه هر روز داره می گه داره از حقوق من کم می شه پولش رو کی می آری تازه با اینکه من دارم هر ماه ماله اون ماه بعد هم می دم ، ما توی بهمن ماشین رو خریدیم و اسفند ماه قسط دی ماه تا فروردین رو تسویه کردیم و دیروز هم رفتم خونمون که ماله این ماه و ماه بعد رو هم بدم که هیچی چشمتون روز بد نبینه یه کاری مامانم کرد کارستون ، من دیوونه ی ساده برگشتم گفتم که شاید توی این روزا این ماشیه رو بدیم بره و با یه ذره پولی که جمع کردیم توی این مدت یه پراید86 بگیریم آقا اینم داغ کرد و پوله رو پرت کرد و گفت پول من رو نمی دین و می خواین ماشینتون رو عوض کنین بی خود اول پول منو بدین بعد ماشین بخرین اول پول منو بدین بعد برین فرحزاد و دربند!!!آقا منو می گی آمپرم چسبد گفتم نه یه ذره واسه ی عروسی من خرج کردین نه جهیزیه درست دادین حالا هم 4000 میلیون بهم قرض دادی و هر روز هم داری می گی اصلا ماشین رو می فروشم و پولت رو بهت می دو و بعد هم رفتم پیش همسری و گفتم پاشو بریم خونه و فردا هم ماشین رو بفروشیم اون بنده خدا هم بلند شده بود که بریم که مامانم اومد صداش کرد و گفت بشین کارت دارم آقا اونم نشست و خلاصه مامانم آفتابه رو گرفت بهمون البته غیر مستقیم که من روی زمان قسط حساسم اگه می گید فلان روز و فلان ساعت سر موقع باید بیارین و بدین آخه می دونین از چی حرصم می گیره از اینکه من دیروز هم قسط این ماه و هم ماه بعد رو برده بودم و تازه 5 ماهه ما از این پول قرض گرفتیم و توی این 5 ماه هم پولی عقب نیفتاده ...تازه خواهرم هم خونه بود و مطمئنم که عین بحث دیروز رو می ره می زاره کف دست شوهرش و هیچی خلاصه دیگه بالاخره بلند شدیم و اومدیم سوار ماشین شدیم ،انقدر دلم شکسته بود و غرورم له شده بود که اصلا نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم ...همسری هم بیشتر از این ناراحت بود که آخه ما که تا حالا قسطیمون عقب نیفتاده درست بود جلوی خواهرم که عین ماجرا رو به داماد جدید می گه اینطور ما رو سنگ رو یخ کنه؟

هیچی خلاصه تصمیم فعلا بر این است که ماشین رو بفروشیم و پولش رو بدیم . خدایا خودت انقدر به بنده هات بده که هیچ وقت مجبور نشن دست جلوی کسی دراز کنن و ازشون پول غرض بگیرن که بعدش هم این جوری ضایع شن...

می دونید وضعیت ما توی هر دو خانواده اینجوریه همسری توی خانواده من چون مامانم اینا می دونن که مرد خوبیه و اهل زندگیه و دست بزن نداره و منم هر چی تو سرم بزنن بازم باز هم هر دو براشون احترام قائل هستیم و دوستشون داریم ،دیوارمون کوتاهه و همه ی تو سری ها ماله من ..

از اون طرف توی خانواده همسری هم چون می دونن ما هم رو خیلی دوست داریم و به همه احترام می زاریم پس بنابراین همیشه موقع خرحمالی ها همسری باید باشه ولی موقع دوست داشتن پسرا که می شه شوهر من و من هر دو اخی می شیم ...

خدایا حکمتت رو شکر ، همه کس ما از اول تو بودی و هنوز هم تویی پس ما فقط به تو توکل می کنیم انشا... که اگه ماشین فروخته شد تو خودت برامون وسیله خیر کنی تا هر چی زودتر بخریم....خدایا خیلی دوست دارم

پی نوشت 1 : یکی به من یاد بده تا عکس بزارم.ماچ


 
 
فصل چهاردهم....سفرنامه ی شمال
نویسنده : دختری که عاشقانه همسرش را دوست دارد - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
 

سلام به همه ی دوستای گلم

دیر نوشتنم رو نذارین پای بی معرفتیم ..راستش انقدر کار دارم که نمی دونم این آخر سالی چه جوری تموم کنم ....البته منظورم کارای شرکته ...آخه من شدم رییس بخشمون برای همین کارم این دم عیدیه خیلی سنگین شده البته یه ذره تو این کار کم تجربه هم هستمچشمک

اگه از وضعیت زندگیمون بپرسیدباید بهتون بگم که هر دوی ما در حال تلاش شدید هستیم تا بتونیم آخر سالمون رو خوب ببندیم البته منظورم از نظر مالیه .....

ولی همه چیز خیلی خوب پیش می ره توی اون چند روز که تعطیل بودیم ما هم به سرمون زد بریم شمال ....جمعه شب ساعت ١٢ راه افتادیم ولی چشمتون روز بد نبینه همش توی جاده برف می اومد شدید بعد هم که برف بند می اومد مه غلیظ همه جا رو می پوشوند انقدر مه غلیظ بود که ما جلومون رو نمی دیدیم عین توی این فیلما بود و همچنین وحشتناک مخصوصا اینکه توی جاده تنها هم باشی نگرانبعد هم این آب شیشه پاک کن رو تا می زدی همونجا سر جاش یخ می زد هیچی دیگه کلی ترسیده بودیم ولی از یه جایی به اون ور هوا باز شد شما خودتون حساب کنین دیگه مسیر رفت رو ما ١٢ ساعت تو راه بودیمتعجب.

بعدش رفتیم جواهر ده واقعا جای همتون خالی ما توی الاچیق بودیم و بیرونمون برف می اومد هیچ وقت نهاری رو که توی اونجا خوردم رو یادم نمی ره....ستیا که انقدر خسته بود اونجا همش خواب بود ....آقاهه برای ما یه منقل آوردم که از سرما یخ نزنیم ...تصور کنین توی یه فضای باز شما گرم باشید و بیرون هم برف بباره خیال باطلولی از نظر سرسبزی انگار تابستون بود همه جا رو خزه های سبز و خوشکل پر کرده بودن ....من زیاد اهل قلیون نیستم ولی انقدر اون روز قلیونه بهم چسبید که اصلا دلم نمی خواست بزارمش زمین هر چی همسرم می گفت بابا ثنا بسه الان حالت بد می شه ها ولی من نه هر چی بیشتر می کشیدم بیشتر بهم حال می دادشیطان ...بعد از یه سال تلاش و کار و استرس این مسافرت اونم با ماشین خودمون خیلی بهم چسبید.....شبش رفتیم لب ساحل صدای دریا رو خیلی دوست دارم صداش آرومم می کنه . نمی دونم چرا ولی لب ساحل به آب که نگاه می کردم یاد اوم روزای سختمون می افتم که در حسرت همچین روزایی می سوختیم  ولی الان خدای خوب و مهربونم انقدر کمکمون کرد تا به همه ی آرزوهامون داریم می رسیم خدایا دوست دارم.

شب رو توی ماشین خوابیدیم و صبحانه رو لب ساحل تخم مرغ درست کردیم و خوردیم انقدر چسبید ستیا هم واسه خودش لب ساحل بالا و پایین می پرید.

نهار رو مرغ گرفتیم و باهاش جوجه درست کردیم و رفتیم دوباره لب ساحل و آتیش درست کردیم و حسابی بازی کردیم ستیا واقعا خوشحال بود از اینکه دستاش توی شنای لب ساحل فرو می رفت ذوق می کرد و با سرعت بیشتری می دوید و توپ بازی می کرد و همه ی شنا رو می ریخت رو سر .و کلش و ما هم سرگرم آتیش بازی خودمون ....نهار رو خوردیم ولی انقدر هوا سرد بود که بیشتر نتونستیم بشینیم و اومدیم توی ماشین چایی خوریم و راه افتادیم سمت خونه....جاده به قدری شلوغ بود که حد نداشت همش هم به خاطر رفتارهای نامحترمانه ی بعضی راننده ها بود که با سبقت های بی جا یه دفعه راه رو بند می آوردن و ما یه ساعت پشت ترافیک می موندیم برگشتنی هم ساعت ۴ راه افتادیم و ٣ صبح رسیدیم.ولی در کل مسافرت خیلی خیلی خوبی بود اولین مسافرتی بود که با آرامش خیال با ماشین خودمون و با دختر قشنگم می رفتیم.

ببخشید شد سفرنامه......

ولی در کل الان در حال تلاش شدید هستیم که انشا... عید خوبی رو پشت سر بذاریم.

انشا... با عکسای مسافرتمون و همچنین عکسای وسایلم که قولش رو داده بودم به زودی آپ می کنم چون هنوز تختم رو نیاوردم .برامون دعا کنید.


 
 
فصل سیزدهم .....خبر خبر
نویسنده : دختری که عاشقانه همسرش را دوست دارد - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
 

با یه خبر خوب اومدم...

یادتونه گفتم دعا کنید قراره یه خبری رو بشنوم....اون خبر رو یه هفته ای می شه که شنیدم ولی شرمنده نتونستم بیام و بنویسمخجالت .....خدا جونم واسه ی ما سنگ تموم گذاشت ....

شاید باورتون نشه بابام یه وامی داشت می گرفت و همه کاراش هم کرده بود ولی یه دفعه منصرف شد و می خواست که بره و وامه رو تصویه کنه که من فهمیدم و گفتم که بدن به ما تا ما هم بالاخره بتونیم بعد از چند سال صاحب یه ماشین بشیم و اونا هم موافقت کردن و در ظرف چند روز کل پول تو دست ما بود و ما هم رفتیم دنبال ماشین و بابام هم پیگیر بود و ما هم کامل سپرده بودیم به خدای مهربون که یه ماشین خوب و سالم سر راهمون قرار بده و همین هم شد . یه کم طول کشید ولی به کمک خدا یه ماشین سالم از یه آدم بسیار خوب تونستیم بخریم به قدری اینا آدمای خوبی بودن که ما باورمون نمی شد می گفتیم یعنی هنوز هم آدمای به این خوبی توی  این دنیا پیدا می شن ؟!

این خونه ای که ما الان توش هستیم و این ماشینی که خریدیم رو هرگز فراموش نمی کنم ...این خونه برای من ارزشش از کاخ های میلیاردی هم بیشتره و اینو می دونم که اگه در آینده خونه ای بهتر از اینم بگیرم مزه ی هیچ خونه ای برام مثل این نخواهد بود و اینو می دونم که حتی اگه در آینده یه ماشین 500 میلیونی هم بخرم مثل این ماشین به دهنم مزه نمی ده و خوشحالم نمی کنه ....اینا چیزایی هستن که من ازشون به اسم خوشبختی یاد می کنم و شبانه روز خدا رو شاکرم به خاطر تمام نعمت هایی که بهم داده و ارش ممنونم و ازش می خوام که همیشه درهای رحمتش رو به رومون باز نگه داره ....

من فقط از این چند سالی که زندگی سختی رو گزروندم این درس رو گرفتم که هیچ کار خدا بی حکمت نیست و خدا همه ی بنده هاش رو دوست داره و خیلی بزرگ و مهربونه.

برای همتون آرزوی خوشبختی می کنم قلب.

 


 
 
فصل دوازدهم.....زندگی شیرین می شود
نویسنده : دختری که عاشقانه همسرش را دوست دارد - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
 

از همه ی دوستای عزیزم به خاطر این تاخیر طولانی عذر خواهی می کنمخجالت.

نمی دونم چرا ولی یه کم حس و حال هیچ کاری رو نداشتم....خدا رو شکر همه چیز رو به راهه....می خوام اول از ادامه ی پست های قبلیم بگم و بهدش به الان برسم...

آره تا اونجایی گفتم که ما دو سال توی اون خونه زندگی کردیم...خونه ای که من ازش متنفر بودم ولی مجبور بودم تحمل کنم چون از بی خانمانی که بهتر بود ....اوایل اردیبهشت بود که صاحب خونه به ما آلارم داد که من می خوام خونه رو بفروشم و شما هم باید بلند شید ....ما رو می گید دوباره دنیایی از غم بهمون هجوم آورد که ای دل غافل حالا باید چی کار کنیم ما که پولی نداریم که بتونیم خونه ای بگیریم....همش به فکر راه چاره بودیم و به صاحب خونمون هم گفتیم ما قرارداد داریم و بلند هم نمی شیم.....چه روزای بدی بود تنها کاری که می تونستیم بکنیم این بود که کار کنیم کار و کار و کار.....

همین طور هم شد همه ی پولامون رو جمع می کردیم حتی یه قرون رو البته نه که خرج نمی کردیم نه !!بلکه شاید توی اون موقع به خاطر فشار های زیاد کاری که روی هر دومون بود (البته همسرم بیشتر ) بیشتر هم به تفریح می رفتیم البته تفریح ما بیرون شام خوردن بودنیشخند ولی در کل این کارا رو می کردیم تا یه دفعه نبریم . بالاخره یه دفعه به خودمون اومدیم و دیدیم که نننننننه انگار یه چیزایی هم تونستیم جمع کنیم ...خیلی خوشحال بودیم از بابت اینکه بالاخره تلاش هامون به نتیجه نشست ....وقتی پولمون جور شده بود ماه مهر بود و ما هم چون از اون خونه متنفر شده بودیم و تحملش برامون سخت شده بود زودتر از موعدمون شروع کردیم به گشتن خونه .....

همه جا رو گشتیم من مامانم اینا شهرک غرب زندگی می کنن اول رفتیم اونجا به امید اینکه اونجا قیمت ها بهتره ولی اونجاهایی که ما می خواستیم نزدیک خونه ی مامانم خیلی گرون بود و ما از بقیه ی جاهایی که توی غرب هست هم خوشمون نمی اومد....برای همین تصمیم گرفتیم برگردیم به محدوده ی خودمون یعنی ......تقریبا می شه حوالی میرداماد و ظفر .....خیلی ناامید شده بودیم چون با پول ما اون خونه ای که توی رویا هامون داشتیم یه خونه ی شیک و نوساز رو نمی دادن .... کارم شده بود روز و شب دعا کردن و از خدا خواستن...دعا می کردم که خدایا تو بزرگی ...تو اگه بخوای می شه و بالاخره هم شد ..یه روز  به صورت کاملا اتفاقی رفتیم توی یکی از این املاک های خیلی کوچولو و اونم یه خونه به ما معرفی کرد و ما به محض دیدن رفتیم از بانک پول گرفتیم و بیعانه گذاشتیم برای املاک که همون روز قرارداد بنویسیم.....خونه ای که حتی توی رویاهای من هم نبود یه خونه ی ١٠٠ متری که هنوز کلید نخورده بود و بسیار شیک بود .... البته یه کم اجارش بیشتر از اون چیزی بود که ما می خواستیم و با هزینه های سرایدار و اینا ٢٠٠ تومان بالای اون چیزی بود که دنبالش بودیم ولی چی کار کنیم دیگه  هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشدنیشخند....من هنوز هم این خونه رو یه هدیه می بینم از طرف خدای بزرگ و مهربونم که هیچ وقت ما رو به خودمون وا نگذاشت و همیشه هوای ما رو داشته حتی توی اون روزای خیلی سخت ....شاید بعضیاتون به این حرفم بخندید ولی من اعتقاد دارم خدا چون ما رو دوست داشته اون روزای سخت رو سر راهمون قرار داده تا ما که دو تا بچه بودیم و هر دو ول خرج و در پول غرق قدر زندگیمون رو قدر پولامون رو و قدر این لحظات شیرین رو بشناسیم و هیچ وقت یادمون نره که تلخی ها همین چند قدمی ما دارن راه می رن و هیچ وقت مثل اون دوران های قبل از ازدواجون مغرور نشیم !!!

خلاصشم اینکه ما الان شروع کردیم به خرید وسایلامون که چند سال آرزوش رو داشتیم و همیشه با حسرت نگاه می کردیم و می گفتیم یهنی می شه ما هم یه روز از اینا بخریم. تا الان خیلی چیزا رو خریدیم و یه کم وسلیه ی دیگه مونده که انشا... وقتی تکمیل شد یعنی نزدیک عید عکساش رو براتون می زارم.

الانم مشغول روزمرگی های زندگی هستیم و فعلا باید کار کنیم تا دوباره گرفتار تلخی ها زندگی نشیم.....راستی من منتظره یه خبر از کسی هستم برامون دعا کنید چون اگه ok بده یه مشکل بزرگ دیگه ی زندگیمون حل می شهمژه .

راستی می خواستم یه کم از مامانم بگم و داماد جدید....

مامانم خیلی باهامون خوب شده اصلا انگار نه انگار که ما قبلا با هم دعوامون شده بود و دوباره شده همون مامان دلسوز مهربون خودم ....البته یه دلیل دیگش هم اینه که می بینه ما الان توی رفاه هستیم و مثل اون موقع ها وضعمون بد نیست و داریم پیشرفت می کنیم و می دونم که بابت این موضوع خوشحالهلبخند....می خوام از همین جا بهش بگم مامان جونم خیلی دوست دارمقلب ....البته هر ادمی یه جوریه و مامان منم یه کم رفتارش تنده ولی توی دلش هیچی نیست و آدم رو لحظه ای ناراحت می کنه.....اما از احوالات داماد جدیدمان اگر بپرسید خواهم گفت که خوب نیست و روابطشان کمی رو به سیاهی است.... راستش نمی دونم چرا ولی پسره هنوز هیچی نشده یه دفعه قهر می کنه یا اینکه خانوادش تکلیف عروسی رو مشخص نمی کنن و بی محلی می کنن و از این مسخره بازیا تازشم بابام هر کاری براش پیدا می کنه یه بهونه ای برای نرفتنش میارهزبان....

البته یه دلیلی که ما فکر می کنیم اینه که خانوادش احساس کمبود می کنن چون شهرستان زندگی می کنن و وضع مالیشون هم خوب نیستتعجب...ولی خدا شاهده اگه مامانم اینا اصلا این موارد توی ذهنشون باشه و تازشم این موارد مواردی نیست که باعث ضعف بشه ولی خدا نکنه یه خانواده ای اهل اذیت کردن و چزوندن باشن مخصوصا اینکه مامان و بابای منم ساده گیر آوردن و می خوان بتازونن فکر کردن من می زارم. ولی در کل تقصیر خودشونه انقدر احترام بیش از حد بهشون گزاشتن و کوتاه اومدن که اینجوری شد....چه می شه کرد دیگه باید منتظر بمونیم و ببینیم که چی پیش میاد.

موضوع دیگه ای که من در موردش توی وبم کم لطفی کردم دختر عزیزتر از جونمه

من یه دختر 2 ساله هم دارم البته هاپو کوچولوهخنده....یه هاپوی خیلی ناز که از وقتی 2 ماهش بود ما اینو خریدیم یعنی هدیه تولدم بودنیشخند

مشخصات ظاهری :Shitzoo از نژادهای خوب و باهوش و مهربون و همچنین کوچولوی سگ.. کلا 5 کیلوه ..خیلی باهوش و مودبه ولی چون من اصلا بیرون نبردمش زیاد اهل معاشرت نیست و اصلا نمی ذاره کسی نزدیکش بشه....از وقتی اومد توی زندگی ما شادی رو هم با خودش آورد بعضی وقتا فکر می کنم اگه نبود من دق می کردم ....انقدر دوسش دارم که هر چی بگم کم گفتم اون خانواده ی ما رو به یه جمع 3 نفری تبدیل کرده .چشمک

خدایا خدای خوب و مهربونم می دونم که اگه صبح تا شب هم شکرت کنم بازم نمی تونم ازت بابت این نعمت هایی که بهم دادی تشکر کنم . از صمیم قلبم ازت تشکر می کنم و خوشحالم که خدای خوبی مثل تو دارم چون هر کس تو را دارد همه چیز دارم و هر کس که تو را ندارد هیچ ندارد ...من الان این جمله رو با تمام وجودم احساس می کنم و ازت ممنونم خدا جونم به خاطر همه ی نعمت های داده و ندادت که حتما حکمتی داشته .....دلم می خواد داد بزنم خخخخخخخخخخخخخخخخخدایا خیلی دوست دارم یه وقت دستم رو ول نکنیا ...یه وقت روت رو ازمون برنگردونیاقلبماچ


 
 
فصل یازدهم....درد دل
نویسنده : دختری که عاشقانه همسرش را دوست دارد - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
 

می دونید همیشه دلم می خواست روزی که خاطراتم رو می نویسم همه چیز رو بنویسم از کوچکترین موضوع تا بزرگترینش ...ولی نشدناراحت...اون همه سختی ها و دربه دری ها و اشک ها و لبخندها رو خیلی خلاصه گفتم ...می دونید دستم یاری نمی کرد تا تمام حرفای ذهنم رو بگم تا تمام اون اشک ها رو بگم ...انگار دلم نمی خواست حتی دوباره اون روزا رو یادم هم بیارم چه برسه که حالا بخوام بنویسم....نمی دونم یه حس غریب دارم ...اصلا دلم می خواد این وبلاگ رو حذفش کنم ...باورم نمی شه اون همه سختی که من کشیدم شد همین چند تا پست مسخره که اصلا قدرت انتقال احساسات من رو نداره .

از اون روزایی که توی آشپزخونه ی اون خونه ی مسخره اشک می ریختم . ناله می کردم . از سرما آجر می ذاشتیم روی گاز و از گرما له له می زدیم . وقتی هم از روی بی حوصلگی تصمیم می گرفتی از اون دخمه بیای بیرون باید قیافه گرفتن و تیکه انداختن نسیبت می شد پس در نتیجه اون دخمه رو ترجیح می دادی و صبح تا شب اونجا می موندی . هیچ وقت یادم نمی ره اون موقع یانگوم نشون می داد و من این فیلم رو خیلی دوست داشتم ولی از ترس به شنیدن صداش بسنده می کردم و آه می کشیدم که ااااااااااااااااااااااااااای خدا ........

اون روزایی که تنها تفریحمون این بود که توی آغوش هم دیگه گم شیم و همدیگه رو نوازش کنیم تا شاید درد این سیلی هایی که روزگار روی صورتهامون می نداخت رو کمتر احساس کنیم تنها اون موقع بود که احساس می کردیم ما همدیگر رو داریم و خوشبختیم روزایی که همسرم سعی می کرد من رو بخندونه و وقتی که اونا صدای خنده ی ما رو می شنیدن برق رو قطع می کردن که چی؟؟ ما دختر و پسر جوون داریم خفه شید دیگه!! و ما هم از ترس در به در شدن خفه می شدیم... روزایی که با صدای آروم با هم حرف می زدیم... و با وجود اینکه دلامون تیکه پاره بود از جور زمونه ولی هر کسی سعی می کرد مرهم دل اون یکی بشه و آرومش کنه و الحق هم چقدر ماهرانه هر دو در این کار مهارت داشتیم و همدیگر رو آروم می کردیم.....اون روزی که با هزار امید و آرزو و با بدنی کبود از شلاق های روزگار رفتیم که عقد کنیم ولی دوباره روزگار شلاقش رو بلند کرد و توی صورتمون کشید ....موقع عقد مامانم اشک می ریخت و می گفت من نمی خوام ...بابام توی این فکر بود که چه جوری می تونه سنگ بندازه جلوی پامون و دهنمون رو سرویس کنه و الحق اونا هم چه ماهرانه کار خود را انجام دادن بابام این وظیفش رو با ٣٠٠٠ سکه طلا و ١٣۶۶ شاخه گل انجام داد و مامان هم با حرفا و کارایی که باعث شد تا ١ ساعت بعد ما توی آغوش هم اشک بریزیم و به حال بخت نداشتمون و برگشتمون گریه کنیم .

اون از روز عروسی که فقط دعا می کردیم دعوا نشه و همه چیز خراب نشه ...اون از مامانم که روز عروسی ما خروس جنگی شده بود ...اون از فیلمی که هرگز از دیدنش ذوق نمی کنم و تا حالا هم کسی ندیدتش ...آخه مامانم می گه عروسیتون چی بود که فیلمش باشه ...درحالی که تا حالا کسی توی فامیل همچین عروسی توی باغ با این همه هزینه نگرفته بود اون از نظر آدماش می گه ....اون از جهیزیه دادنشون که هنوز بعد از٢/۵ سال من دارم برای خونم وسیله می خرم چون وسایلام به درد نمی خورن...اون از ضامن شدنشون ....اون از هم دلیشون .....هیچی  و   هیچ کسی با ما راه نیومد هیچ کسی و هنوزم همون مواضع رو دارن ....مامانم یه داماد گیرش اومده که نه خانوادش درست و درمونه ... نه پول داره ....نه کار داره . نه هیچ مشخصه خاصی که بشه روش دست گذاشت با این همه از سرش می ره از ....می آد بیرون

ببخشید چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه یکی یه دلیل منطقی به من بگه !!!!خیلی حالم بده خیلی زیاد

از تمام خاطرات گذشتم چه اونایی که گفتم چه اونایی که جاشون تا ابد لای زخمای قلبمه م ت ن ف ر م .....با تمام وجودم ازشون متنفرم

خیلی دردها توی دلم هست که هیچ کسی ازشون خبر نداره و هر از چند گاهی خودشون رو اینجوری نشون می دن ....

می دونید دیگه طاقت ندارم کسی بهم زور بگه یا بهم تیکه بندازه ....خسته ام خسته

یادم به اون روزی افتاد که تازه خونه اجاره کرده بودیم و اولین کسی که توش اومد مامانم بود ...یادم نمی ره که نشست وسط سالن اون خونه ی خالی و گریه کرد و داد می زد و من هر چی می گفتم مامان این خونه ی تازه عروس هست ...مامان آبرومون می ره ...مامان نکن ...انگار کر شده بود و فقط به این فکر می کرد که الان برم به فامیل بگم دخترم با یه ترک!!!!! وصلت کرده ....من همیشه سکوت می کنم ولی همه سکوتم رو به پای خریتم می ذارن .

دلم می خواد داد بزنم آآآآآآآآآآآآآآآآهای مردم من خر نیستم ...سکوتم از رضایت نیست.....به خدا دلم خونه ولی حوصله ندارم دیگه که حرف بزنم لال بودن رو ترجیح می دم .....

نمی دونم چرا انقدر دلم گرفته .....از دست این خاطرات گذشته که مثل خوره وجود آدم رو می خورن.....

تنها چیزی که از سختی های اون زمان برام مونده همسر نازنینمه که هنوزم هر وقت دلم می گیره تنها جایی که آرومم می کنه آغوش اونه ....هنوز نتونستم جایی رو توی دنیا امن تر از شونه هاش پیدا کنم . البته یه یادگاری دیگه هم دارم اونم ستیا ...مهربون ترین و شیرن ترین دختر دنیا...اینا ثروت های من توی زندگیمه و من بدون اینا یه لحظه هم قادر به ادامه زندگی نیستم ....

می بخشید اگه طولانی شد یه درد دل بود که روی دلم مونده بود .


 
 
فصل دهم....زندگی جاریست
نویسنده : دختری که عاشقانه همسرش را دوست دارد - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸
 

سلام  سلام سلام .....

معذرت می خوام از این غیبت طولانی که داشتم .... هم یه کم کارم زیاد شده بود و یه کم هم نمی دونم چرا اصلا حوصله هیچی نداشتم و کلا حالم بد بود....

خوب...می خوام از بعد از عروسی شروع کنم ...اون موقعی که تازه بعد از 8 ماه در بدری و بدبختی رفتیم سر خونه و زندگی خودمون لبخند....رفتیم دنبال گرفتن وام و این جور حرفا ... یه وام رو که از مهر رضا گرفتیم و خدا خیرش بده پسر عموی همسرم رو که اومد و ضامن هر دوی ما شد ولی وای چشمتون روز بد نبینه ..ما یه وام دیگه هم گرفتیم البته به وسیله ی آشنای درجه یک در بانک که اون بانک دو تا ضامن می خواست یکیش همون آشنای درجه یک بود و دیگری هم قرار بود مامان من باشه چون کس دیگه ای رو نداشتیم...هی خدا چه روزای بدی بود . خدا می دونه من چقدر التماس کردم تا با کلی منت اومد بانککلافه بعدش هم کلی آبرو ریزی کرد و طبق معمول ما هم از خجالت آب شدیم و سکوت کردیم ... تصور کنید رئیس بانک گفت خانوم شما مادر این تازه عروس گل ما هستید مامان من هم برگشت گفت نه آقا کدوم مادر!!! این اصلا دختر من نیست !!! تعجبما هم فقط یه جوری ماجرا رو جمع کردیم و کلی هم از رئیس بانک عذر خواهی کردیم آخه یه چیزای دیگه ای هم گفت که به خاطر آلزایمر یادم نمی آد....آلانم که خدا نکنه از بانک بهش زنگ بزنن که قسطشون عقب افتاده هیچی دیگه به من زنگ می زنه و کلی ما رو مورد عنایت قرار می ده.....

بعد از یه مدت تقریبا دو هفته ای مامانم با خودش گفت که اینا گناه دارن حتی یخچال هم ندارن ... بنا براین رفت و برای اینجانب جهیزیه خریدناراحت

لیست جهیزیه این جانبنیشخند : یخچال و گاز و یه سری وسایل آشپزخونه مثل قابلمه و یه سری ظروف شیشه ای که اونا رو توی خونه داشت و هیچی از این وسایل رو برای من نخرید چون همه به مرور زمان جمع شده بود ... یه سری مبل که چون روز جمعه رفته بودن برای خرید(علاقه و عشق رو حال می کنیدگریه) ماله یه قرن پیش بود از این مبل هایی که دسته ندارن ناراحت و یه فرش و برای اتاق خواب هم یه تخت که خوشخوابش هم دقیقا یه ماه بعد اومد و البته یه سری وسایل دیگه مثل اتو و جاو برقی و یه دست رختخواب و یه سری وسایل سوزن و نخ و همین و همین و همین ...

اون روزا هر چی به مامانم می گفتم منم با خودت ببر تا به سلیقه ی خودم بخرم می گفت نه تو می آی و خرج رو دستمون می ذاری تعجب این در حالیه که وضع اقتصادی خانواده ی ما خوبه ...

ولی اون روزا حال من هم اینجوری بود کلافهو هم اینجوریعصبانیچون مامان بابای من برای عروسی من هیچ خرجی نکردن . ولی من ازشون بابت همین وسایل هم سپاسگذارم . البته یه سری وسایل هم مادر بزرگ عزیز تر از جانم برامون خرید مثل مایکرو فر و خیلی چیزای دیگه که به جاش می گم.

اوایل همه چیز خیلی عالی و خوب می گذشت تا اینکه دوباره کفگیر به ته دیگ خورد و ما بی پول شدیم یه سری طلا و سکه هامون رو فروختیم و به بدبختی اجاره خونه می دادیم و خرج خورد و خوراک می کردیم و توی این مدت هم روابط با خانواده ها بی نهایت قاراشمیش (ببخشید اگه اشتباه نوشتم) بود و هیچ کسی ما رو دوست نداشتناراحت تا ماه رمضون رسید و مادر جان فرمودند که ما رو بخشیدنتعجب در نتیجه از اون به بعد روابط کمی حسنه تر شد آخر ماه رمضون بود که یه اتفاق باعث شد زندگی ما کمی دچار تحول بشه ....یکی از دوستای خواهرم هاپوش رو یه هفته گذاشت پیش ما و ما هم دلبسته به این موجود تصمیم گرفتیم یکی برای خودمان خریداری کنیم و این اتفاق هم افتاد و ما یه هاپوی فوق العاده زیبا و باهوش خریداری کردیم (شاید باورتون نشه ولی تنها یادگاری خوبی که از اون دوران برای ما باقی موند ستیا ی نازنین من بود ) بعد از 6 ماه به خاطر مشکلاتی که توی دادن اجاره خونه داشتیم مجبور شدیم از اونجا نقل مکان کنیم به خونه ای که تقریبا سوییت بود نه خونه !!

کل اون یه میلیونی که داده بودیم بابت پیش اون خونه رفته بود پای بدهی اجاره ...بابام یه میلیون برامون وام گرفت و دادیم بابت پیش همین خونه ...یه خونه ای بود که یه پذیرایی مستطیل شکل داشت و من از خونه ی مستطیل متنفرم ...یه آشپزخونه ی کوچولو داشت و یه راه پله که بالاش حموم بود در کل از این خونه بیخودا سبز... یه طبقه بود و اجارش هم کم بود البته توی یکی از جاهی خوب تهران بود و خونه توش تازه نقاشی شده بود و خیلی هم قشنگ شده بود . یه راه پله داشت و ما اون راه پله رو پر گل کرده بودیم و اونا هم خفن رشد می کردن . اینجا که بودیم دم عید از بس خونه خالی بود مامانم پول داد و رفتیم یه میز نهارخوری و یه بوفه و یه ماشین لباس شویی خریدیم و مادربزرگ عزیزم برام یه فرش دیگه و یه سری وسایل مربوط به داخل بوفه رو خرید . خدا عمرشون بده دم عید خونمون کلی از لختی در اومده بود . مادر بزرگ عزیزمماچ هم همیشه هوای ما رو داشته و صد البته که داره و خدا می دونه که از اون موقع تا حالا چقدر به ما کمکم کرده وسایل مورد نظرمون رو بخریم و در مواقع حساس که مثلا شدیدا به پول احتیاج داریم بهمون پول داده خدا انشاالله عمر بابرکت و با عزت بهش بده که جونش به جونم بسته هست.

ما تقریبا یه دو سال توی این خونه موندیم تا اینکه بالاخره طلسم شکست و ما تونستیم یه خونه ی نوساز و فوق العاده قشنگ توی یه جای خوب اجاره کنیمنیشخند...چیزی که توی اون خونه یادمه فقط تنهایی بود (خیلی کم پیش می اومد کسی به ما سر بزنه ) و بی پولی و اشک و آه گریه.خیلی بهمون سخت گذشت ولی گذشت و تموم شد توی اون روزا ستیا (هاپو کوچولوم) تنها دلیل شادی و خنده ی ما بود و ما هم تا می تونستیم خودمون رو باهاش سرگرم می کردیم تا اینکه توی ماه دی خدا کمکمون کرد و من سر کار رفتم..............

ببخشید اگه طولانی شد.

پی نوشت اول :چهارشنبه مهمون دارم ...مامانم اینا می آن خونمون و من می خوام یه کیک عالی هم درست کنم ...دستت درد نکنه آزی جونم به خاطر توضیحات کاملت ...دعا کنید همه چیز خوب بگذره نگران


 
 
فصل نهم....ماه عسل
نویسنده : دختری که عاشقانه همسرش را دوست دارد - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
 

اون موقع تصمیم گرفتیم بعد از این همه درگیری فکری و بدبختی به تمام معنابریم مثلا ماه عسل نیشخند. ماشین که نداشتیم پول آن چنانی هم که در کار نبود پس تصمیم گرفتیم با اتوبوس بریم ماه عسل , اتفاقا خیلی هم خوش گذشت .

شب از تهران راه افتادیم به سمت اردبیل ولی اتوبوس تو راه خراب شد ... شانس رو دارید ناراحت... حسابی حال کردیم زیر آفتاب و با هوایی بس شرجی و دقیقا روز اول مرداد ماه. یه دو ساعتی منتظر شدیم تا یه اتوبوس از این اتوبوس های سوپر قدیمی اومد و ما گفتیم از تو راه موندن که بهتره ...بریم ... به قدری توی این اتوبوس گرم بود که نفس هم نمی شد کشید .....گفتیم جهنم و ضرر آستارا پیاده می شیم .....

رسیدیم آستارا و سوار تاکسی شدیم و دنبال خونه برای ماندن....بالاخره یه خونه پیدا کردیم... عالی بود یه خونه ی خیلی بزرگ با تراس رو به دریا و همه ی امکانات .... تجربه ی اولین مسافرت بدون استرس ما بود ....

ما سه روز آستارا موندیم .... واسه خودمون می رفتیم لب ساحل و همسرم شنا می کرد و من کیف می کردم ...بهترین گوشت کبابی که من توی عمرم خوردم رو از یکی از مغازه های اونجا خریدیم گوشت خالص و بی نهایت ترد ....همه چیز عالی بود یه بار صبح می رفتیم ساحل یه بار شب و همه جای آستارا رو گشتیم البته منظورم بازاراشه هانیشخند  

بعدش دیدیم آخه ما می خواستیم بریم سرعین ... حالا چی کار کنیم و چی کار نکنیم ...بعد دیدیم غصه نداره که ....خوب حالا می ریم و دوباره با اتوبوس رفتیم به 2سمت اردبیل و بعد از اردبیل هم تاکسی گرفتیم تا ببرتمون سرعین.

 توی سرعین هم توی یکی از بهترین هتل هاش جا گرفتیم البته با قیمت مناسب .

اونجا هم یه سه روز موندیم ... فوق العاده بود ....هواش هم که حرف نداشت واقعا محشر بود ....صبحونه هاش هم که نگو و نپرس ..سرشیر و عسل که البته در کل جهان معروف و بی نظیره ...صبح ها می رفتیم توی بازارچش و می گشتیم و توی خیابوناش راه می رفتیم و حال می کردیم ... باورتون می شه ما در حسرت یه قطره آب گوگرد دار!!! اون وقت اونجا از این آبا توی جوباشون بود !!یعنی جوباشون قل قل می کرد و می جوشید !!!!تصور کنید.

ظهرا و شبا کارمون شده بود پیدا کردن رستوران های خوب .معمولا ظهرا می رفتیم جاهایی که محوطه ی باز داشت به بار که همچین جایی رفتیم یه جغد بزرگ اومد نشست روی سقف رستوران یارو بنده خدا بابای پیرش هم اونجا بود زبانولی عجب جغدی بود برای اولین بار بود که جغد می دیدم خیلی بزرگ بود و از خودش یه صدایی در می آورد فکر کنم نوکش رو بهم می زد و صدا از به هم خوردن نوکش بود و ما تقریبا تا عصر اونجا بودیم ....جاتون خالی ...نهار خوردیم و قلیون کشیدیم و آش دوغی هم به تن !!زدیم . بهد رفتیم بازارو خرید و ژیاده روی در اون هوا و دوباره خوردن آش دوغ ...اونجا دم هر مغازه ای آش دوغ می فروشن و چون تو چله ی تابستون هم هوا سرده می چسبه و بهد هم شام و بعد هم ترکیدنچشمک

شباش که نگو جون می داد واسه پیاده روی و عشقولانه در کردنخجالت

روز آخر صبح زود صبحانه ی معمول رو خوردیم و رفتیم گوشت و مرغ خریدیم و خرد هم کردیم و در مواد خواباندیم و راه افتادیم سمت جایی به نام ویلا دره ....البته با وسایل لازم که ما چون نمی دانستیم نبردیم و یخیدیمنیشخند یه جایی بود که در رتبه ی خودش تک بود و خیلی با صفا ...رفتیم توی یکی از کافه ها و جا گرفتیم و بساط کباب را برپا کردیمو نهاری بس دلنواز را خوردیم البته نهاری در حالت قندیل بستن ...باورتون می شه وسط مرداد همه کاپشن به تن بودن ما هم با مانتو و دامن !!! تناسب رو حال می کنید

تا بالای کوهش رفتیم و بارارچش رو هم دیدیم . اونجا آب گرم هم داشت که ما بدلیل اینکه تنها بودیم و از هم دور می ماندیم قیدش را زدیم و حتی اب گرم سرعین هم نرفتیم ... الان این حالت بهتون دست دادسبز می دونم ولی چی کار کنم دیگه راستشو گفتمخجالت

کنار آب معدنی جایی بود که می گفتن آبش گاز داره و راست هم می گفتن در کمال تعجب آب گازدار !!!! بود و کلی هم فوائد داشت و ما برای مادر جان نیز آوردیم...ولی به خاطر روابط خیلی حسنه ای که داشتیم فرصت نشد بهشون بدیم و ریختیم دورناراحت       

بعد از کوه نوردی هم آمدیم پایین و بنده اسب سواری کردم ولی خودمونیم ترسناک بودا . بعد هم با همون آژانسی که اومده بودیم برگشتیم هتل و وسایلامون رو جمع کردیم و با تاکسی رفتیم اردبیل.

یکی از خاله هاش هم اردبیل هست و چون عروسی نیومدن مامانش گفت ما خونشون نریم (البته این خالش مامان جاری بنده نیز هست) ما یه سر رفتیم و شب هم بلیط داشتیم برای تهران و برگشتیم . بهتون توصیه می کنم توی گردنه ی حیران اصلا با اتوبوس نرید چون مثل من گوشت تنتون آب می شه توی راه برگشت رودبار هم وایساد که زیتوناش عالی بود و ما کلی زیتون خریدیم و بعدش هم صبح بود که رسیدیم تهران و اومدیم توی خونه ی خودمون البته خونه ای با یک قطعه فرش بی ریخت قرمز و یه دست رخت خواب که هدیه ی مادر شوهر جان و جهیزیه ی همسر جان بود .توی پست بعدی هدیه هایی که بهم دادن رو براتو می گم حتما .

ببخشید این پست بیشتر شبیه سفر نامه شد.

توی پست بعدی زندگی مستقل ما شروع می شه که هم تعریف کردنی و هم شنیدنی و هم گریه کردنیهشیطان بدجنس شدما . همش می خوام این تلخا رو زودتر بگم. 

ببخشید اگه طولانی شد.


 
 
← صفحه بعد