فصل دوازدهم.....زندگی شیرین می شود

از همه ی دوستای عزیزم به خاطر این تاخیر طولانی عذر خواهی می کنمخجالت.

نمی دونم چرا ولی یه کم حس و حال هیچ کاری رو نداشتم....خدا رو شکر همه چیز رو به راهه....می خوام اول از ادامه ی پست های قبلیم بگم و بهدش به الان برسم...

آره تا اونجایی گفتم که ما دو سال توی اون خونه زندگی کردیم...خونه ای که من ازش متنفر بودم ولی مجبور بودم تحمل کنم چون از بی خانمانی که بهتر بود ....اوایل اردیبهشت بود که صاحب خونه به ما آلارم داد که من می خوام خونه رو بفروشم و شما هم باید بلند شید ....ما رو می گید دوباره دنیایی از غم بهمون هجوم آورد که ای دل غافل حالا باید چی کار کنیم ما که پولی نداریم که بتونیم خونه ای بگیریم....همش به فکر راه چاره بودیم و به صاحب خونمون هم گفتیم ما قرارداد داریم و بلند هم نمی شیم.....چه روزای بدی بود تنها کاری که می تونستیم بکنیم این بود که کار کنیم کار و کار و کار.....

همین طور هم شد همه ی پولامون رو جمع می کردیم حتی یه قرون رو البته نه که خرج نمی کردیم نه !!بلکه شاید توی اون موقع به خاطر فشار های زیاد کاری که روی هر دومون بود (البته همسرم بیشتر ) بیشتر هم به تفریح می رفتیم البته تفریح ما بیرون شام خوردن بودنیشخند ولی در کل این کارا رو می کردیم تا یه دفعه نبریم . بالاخره یه دفعه به خودمون اومدیم و دیدیم که نننننننه انگار یه چیزایی هم تونستیم جمع کنیم ...خیلی خوشحال بودیم از بابت اینکه بالاخره تلاش هامون به نتیجه نشست ....وقتی پولمون جور شده بود ماه مهر بود و ما هم چون از اون خونه متنفر شده بودیم و تحملش برامون سخت شده بود زودتر از موعدمون شروع کردیم به گشتن خونه .....

همه جا رو گشتیم من مامانم اینا شهرک غرب زندگی می کنن اول رفتیم اونجا به امید اینکه اونجا قیمت ها بهتره ولی اونجاهایی که ما می خواستیم نزدیک خونه ی مامانم خیلی گرون بود و ما از بقیه ی جاهایی که توی غرب هست هم خوشمون نمی اومد....برای همین تصمیم گرفتیم برگردیم به محدوده ی خودمون یعنی ......تقریبا می شه حوالی میرداماد و ظفر .....خیلی ناامید شده بودیم چون با پول ما اون خونه ای که توی رویا هامون داشتیم یه خونه ی شیک و نوساز رو نمی دادن .... کارم شده بود روز و شب دعا کردن و از خدا خواستن...دعا می کردم که خدایا تو بزرگی ...تو اگه بخوای می شه و بالاخره هم شد ..یه روز  به صورت کاملا اتفاقی رفتیم توی یکی از این املاک های خیلی کوچولو و اونم یه خونه به ما معرفی کرد و ما به محض دیدن رفتیم از بانک پول گرفتیم و بیعانه گذاشتیم برای املاک که همون روز قرارداد بنویسیم.....خونه ای که حتی توی رویاهای من هم نبود یه خونه ی ١٠٠ متری که هنوز کلید نخورده بود و بسیار شیک بود .... البته یه کم اجارش بیشتر از اون چیزی بود که ما می خواستیم و با هزینه های سرایدار و اینا ٢٠٠ تومان بالای اون چیزی بود که دنبالش بودیم ولی چی کار کنیم دیگه  هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشدنیشخند....من هنوز هم این خونه رو یه هدیه می بینم از طرف خدای بزرگ و مهربونم که هیچ وقت ما رو به خودمون وا نگذاشت و همیشه هوای ما رو داشته حتی توی اون روزای خیلی سخت ....شاید بعضیاتون به این حرفم بخندید ولی من اعتقاد دارم خدا چون ما رو دوست داشته اون روزای سخت رو سر راهمون قرار داده تا ما که دو تا بچه بودیم و هر دو ول خرج و در پول غرق قدر زندگیمون رو قدر پولامون رو و قدر این لحظات شیرین رو بشناسیم و هیچ وقت یادمون نره که تلخی ها همین چند قدمی ما دارن راه می رن و هیچ وقت مثل اون دوران های قبل از ازدواجون مغرور نشیم !!!

خلاصشم اینکه ما الان شروع کردیم به خرید وسایلامون که چند سال آرزوش رو داشتیم و همیشه با حسرت نگاه می کردیم و می گفتیم یهنی می شه ما هم یه روز از اینا بخریم. تا الان خیلی چیزا رو خریدیم و یه کم وسلیه ی دیگه مونده که انشا... وقتی تکمیل شد یعنی نزدیک عید عکساش رو براتون می زارم.

الانم مشغول روزمرگی های زندگی هستیم و فعلا باید کار کنیم تا دوباره گرفتار تلخی ها زندگی نشیم.....راستی من منتظره یه خبر از کسی هستم برامون دعا کنید چون اگه ok بده یه مشکل بزرگ دیگه ی زندگیمون حل می شهمژه .

راستی می خواستم یه کم از مامانم بگم و داماد جدید....

مامانم خیلی باهامون خوب شده اصلا انگار نه انگار که ما قبلا با هم دعوامون شده بود و دوباره شده همون مامان دلسوز مهربون خودم ....البته یه دلیل دیگش هم اینه که می بینه ما الان توی رفاه هستیم و مثل اون موقع ها وضعمون بد نیست و داریم پیشرفت می کنیم و می دونم که بابت این موضوع خوشحالهلبخند....می خوام از همین جا بهش بگم مامان جونم خیلی دوست دارمقلب ....البته هر ادمی یه جوریه و مامان منم یه کم رفتارش تنده ولی توی دلش هیچی نیست و آدم رو لحظه ای ناراحت می کنه.....اما از احوالات داماد جدیدمان اگر بپرسید خواهم گفت که خوب نیست و روابطشان کمی رو به سیاهی است.... راستش نمی دونم چرا ولی پسره هنوز هیچی نشده یه دفعه قهر می کنه یا اینکه خانوادش تکلیف عروسی رو مشخص نمی کنن و بی محلی می کنن و از این مسخره بازیا تازشم بابام هر کاری براش پیدا می کنه یه بهونه ای برای نرفتنش میارهزبان....

البته یه دلیلی که ما فکر می کنیم اینه که خانوادش احساس کمبود می کنن چون شهرستان زندگی می کنن و وضع مالیشون هم خوب نیستتعجب...ولی خدا شاهده اگه مامانم اینا اصلا این موارد توی ذهنشون باشه و تازشم این موارد مواردی نیست که باعث ضعف بشه ولی خدا نکنه یه خانواده ای اهل اذیت کردن و چزوندن باشن مخصوصا اینکه مامان و بابای منم ساده گیر آوردن و می خوان بتازونن فکر کردن من می زارم. ولی در کل تقصیر خودشونه انقدر احترام بیش از حد بهشون گزاشتن و کوتاه اومدن که اینجوری شد....چه می شه کرد دیگه باید منتظر بمونیم و ببینیم که چی پیش میاد.

موضوع دیگه ای که من در موردش توی وبم کم لطفی کردم دختر عزیزتر از جونمه

من یه دختر 2 ساله هم دارم البته هاپو کوچولوهخنده....یه هاپوی خیلی ناز که از وقتی 2 ماهش بود ما اینو خریدیم یعنی هدیه تولدم بودنیشخند

مشخصات ظاهری :Shitzoo از نژادهای خوب و باهوش و مهربون و همچنین کوچولوی سگ.. کلا 5 کیلوه ..خیلی باهوش و مودبه ولی چون من اصلا بیرون نبردمش زیاد اهل معاشرت نیست و اصلا نمی ذاره کسی نزدیکش بشه....از وقتی اومد توی زندگی ما شادی رو هم با خودش آورد بعضی وقتا فکر می کنم اگه نبود من دق می کردم ....انقدر دوسش دارم که هر چی بگم کم گفتم اون خانواده ی ما رو به یه جمع 3 نفری تبدیل کرده .چشمک

خدایا خدای خوب و مهربونم می دونم که اگه صبح تا شب هم شکرت کنم بازم نمی تونم ازت بابت این نعمت هایی که بهم دادی تشکر کنم . از صمیم قلبم ازت تشکر می کنم و خوشحالم که خدای خوبی مثل تو دارم چون هر کس تو را دارد همه چیز دارم و هر کس که تو را ندارد هیچ ندارد ...من الان این جمله رو با تمام وجودم احساس می کنم و ازت ممنونم خدا جونم به خاطر همه ی نعمت های داده و ندادت که حتما حکمتی داشته .....دلم می خواد داد بزنم خخخخخخخخخخخخخخخخخدایا خیلی دوست دارم یه وقت دستم رو ول نکنیا ...یه وقت روت رو ازمون برنگردونیاقلبماچ

/ 36 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داستان زندگی خانم آ(این داستان واقعیست)

دوباره سلام... الان فرصت شد و اومدم خوندمت... خیلی خیلی خوشحاالم گلم که زندگی روی دیگه اش رو به شما داره نشون میده...بی صبرانه منتظر عکسهای خونه عشقولیتون هستیم... هزار ماشالله به همت و پشتکارتون ... انشالله خودتون و عشقتون هیچ وقت چشم نخورین... از ته دل میدوارم مشکل خواهرت هم به زودی رفع بشه... و امیدوارم اون خبر خوب به زودی بهتون برسه... راستی من از هاپوها خوشم میاد...به شرط اینکه اصلا بهم نزدیک نشن...[نیشخند] مواظب خودت باش... بووووووووووووس[بغل][ماچ]

مهتا

دخترک کجایی دیگه نمی نویسی؟

سپیده

پس کجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــی ؟؟

انا

سلام عزیزم ممنون که به من سر زد ی نوشته هاتو خوندم عشقت پایدار

مجید شریعتی

سلام ثنا..ممنون که به وبلاگ من سر زدی..وبلاگت خیلی خوبه حالا چرا داستان نویسی رو انتخاب کردی..داستان زندگی خودته...خوشحال میشم بازم به وبلاگم سر بزنی با تشکر مجیدشریعتی.از مشهدمقدس

سپیده

ثنــــــــــــــــــــــــــا جون آپ نمیکنـــــــــــــــــــــــی ....

محیا فریاد

سلام ممنون ممیشم به منم سر بزنی[نیشخند][ماچ]

عسل

سلام عیدتون مبارک ببخشید این مدت نبودم آ÷م اگه بیاین خوشحالم میکنین منتظرم [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] دلم گرفته از این روزگار دلتنگی گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی شکست پشت من از داغ بی تو بودنها به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی درون هاله ای از اشک مانده سرگردان نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی دگر پرنده احساس مــن نمی خواند مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] دختر عاشق منتظرته [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]