فصل هفتم.....دل نیست که ، شیشه خرده شده

امروز خیلی خسته ام . دارم وسایلم رو جمع می کنم تا اگه خدا بخواد بتونیم توی این هفته جا به جا  بشیم البته یه سری مشکلات هم داریم یه کم هم پولمون کم شده برای همین نگرانم .

ولی خستگیم فقط از کار توی خونه و بیرون نیست , مامانم زنگ زد گفت از بانک بهش زنگ زدن که چرا اینا قسطاشون رو ندادن(فقط 3 تاش عقب مونده ) , آخه برای وام ازدواج به هزار بدبختی مامانم اومد و ضامن من شد همش ٢٠٠/١ تومنه خیلی کمه .  دلم می شکنه , یکی ندونه فکر می کنه مامانم اینا از من متنفرن و می خوان منو بچزونن، اخه مگه ما چه هیزم تری بهشون فروختیم ، چه بدی بهشون کردیم ,با وجود اینکه می دونه الان داریم جابه جا می شیم و دستمون خیلی خالیه جای اینکه یه باری از روی دوشمون بر داره تازه یه باری هم اضافه می کنه. والا من تا حالا یادم نمیاد مامانم اینا برای ما(بعد ازدواج ) خودشون رو توی زحمت انداخته باشن در حالی که تمام زحمت های اون پسره (داماد جدید ) روی دوششونه براش غذا می پزه هر روز می بره , داره براش کار پیدا می کنه و.... ولی برای من یعنی ما چی ؟ در همین قدر که بانک بهش زنگ زده و اعصابش خورد شده

ههههههههههههههههههههههههههی دلم می گیره وقتی به اینا فکر می کنم , از زیر همه چیز برای من در رفتن , خرید عروسی , مراسم عقد و طلاهای مرد و عروسی و خرید جهیزیه و خلاصه همه چیز , اونوقت واسه ی یه ضمانت بانکی ( تنها کاری که برای من بعد از ازدواج کرده ) این جور دل دخترش رو می شکونه و ناراحتش می کنه اونم کی ؟ وقتی که داره می بینه ما داره همه چیزمون جور می شه و داریم بدون کوچکترین کمکی از کسی هم خونه ی خوب می گیریم هم ماشین و هم وسایل خونمون رو .

نمی دونم توی دلتون به من حق می دید یا نه ؟ ولی از این بی عاطفگی مامانم دیگه دارم خسته می شم , مامان من جزو زنایی بود که خیلی برای ما زحمت کشید از همه نظر و من قدر اونا رو می دونم و می فهمم ولی چیزی که نمی فهمم این رفتار های این چند سال اخیرشه .

فقط می خواد یه جوری تو سر ما بزنه باورتون می شه همش می خواد به ما بفهمونه که (مثلا در مورد خونه ای که گرفتیم ) توی حرفاش می خواد بفهمونه فکر نکنید کار خیلی مهمی کردیداتعجب بعدشم کفش برید وقتی خونه رو دید در کل  برای ما خونه ی خوب گرفتن بزرگترین خان و مهمترین آرزومون بود بعد ماشین و بعد هم وسایل خونه.  نمی دونم چی بگم ولی می دونم تا حالا به اندازه ی انگشتای یه دستم دل کسی رو نشکوندم ولی اینکه چرا هر کسی رد می شه یه لگد به دل ما می زنه رو واقعا نمی دونم البته دل ما که شکسته بود ، داشتیم سعی می کردیم بچسبونیمش ولی نه انگار نمی شه هیچ وقت چسبوندش چون هر دفعه خرده هاش خرد تر و خرد تر می شه  

/ 7 نظر / 23 بازدید
سمیه

سلام خانم گل عزیزم خدا رو شکر کن که داری به دونه دونه آرزوهات میرسی ببین خداوند بزرگ چقدر دوست داشته یعنی دوستتون داره که داره براتون همه چی رو روبراه میکنه خانمم خودت رو اذیت نکن گاهی از این دلخوریها پیش میاد میدونم که بدجوری هم دل آدم میگیره ولی فکر کن که حتما تو دل مادرت چیزی نیست گاهی از روی دلسوزی بعضی کارها یا حرفها رو میزنن شاید تو دلشون هم اصلا چیزی نباشه یا حتی قصد ناراحت کردنتون رو نداشته باشن.اما تو هم قبول کن عزیزم چون از ابتدا مخالف بودن حالا نمیخوان به راحتی بپذیرن شرایط رو بنظر من البته ببخشید که نظر میدم اما این روزها و ساعتهای خوشت رو با دلخوریهای بیمورد از بین نبر هر انرژی که تو به طبیعت بدی همون رو بهت بر میگردونه100 برابر عزیزم شاد باش و شاکر خدای بزرگ تا بهترینها رو ببینی خوش باشین در پناه حق

خانومی

در مقابل چیزایی که از خونوادت نوشتی این حرف مامانت رو زیاد جدی نگیر خدارو شکر که دارید به آرامش بیشتر میرسید

مهتاب

سلام عزیزم.خسته نباشی.[گل] به نظرم مامانت دیگه بعد از گدشت این مدت باید کوتاه بیان.وقتی میبینن که تو خوشبختی دیگه چرا یه کاری میکنن که تو لحظه های خوشیت یه جای کار (که وجود و حضور دلگرم کننده اشون هست) بلنگه.تو الان باید خیلی خوشحال باشی و چیزی نباشه که بابتش غصه بخوری.[ناراحت] .حتما ایشون هم از نظر خودشون حق دارن.بهرحال به نظرم بهتر بیخیال بشی چون از قرار این قضیه سر دراز داره.شاید مامانت فکر کردن که یادتون رفته قسط رو بدین.خوب فکر کن که خودت اذیت نشی.امیدوارم خونه خوبی باشه برات و رفت و آمد حسابی برقرار بشه با خانواده ات.[گل][قلب]

سمیه

خانومی تموم نشد این جمع کردن وسایل که بیای آپ کنی بابا کمک خواستی تعارف نکنی ها[بغل]

خود خودم

شاید از یه چیزی دلخوره یا شاید نمیتونه احساساتشو خوب نشون بده به هر حال هیچ مادری بد بچه اش رو نمیخواد

سپیده

متاسفم که این رو میگم ولی تو دل مادرت رو شکستی. البته مادرت دیگه باید کوتاه بیاد ولی تا مادر نشی متوجه نمیشی چی دارم بهت میگم!

عاشق تیام

ثنا جان رفتارهای مادرت به خاطر بی حرمتی های یه که به خانوادت کردی از دستش دلگیر نباش و سعی کن از دلش دراری الن موقع اشه بری براش درد دل کنی غرورت پیش همه شکسته شده حال اگه درداتو برا مادرت بگی چه ایرادی داره مطمئن باشی روزی که خانواده خودت باهاتون خوب بشن شروع خوشبختی برای خودت و همسرت خواهد بود[گل]