فصل چهاردهم....سفرنامه ی شمال

سلام به همه ی دوستای گلم

دیر نوشتنم رو نذارین پای بی معرفتیم ..راستش انقدر کار دارم که نمی دونم این آخر سالی چه جوری تموم کنم ....البته منظورم کارای شرکته ...آخه من شدم رییس بخشمون برای همین کارم این دم عیدیه خیلی سنگین شده البته یه ذره تو این کار کم تجربه هم هستمچشمک

اگه از وضعیت زندگیمون بپرسیدباید بهتون بگم که هر دوی ما در حال تلاش شدید هستیم تا بتونیم آخر سالمون رو خوب ببندیم البته منظورم از نظر مالیه .....

ولی همه چیز خیلی خوب پیش می ره توی اون چند روز که تعطیل بودیم ما هم به سرمون زد بریم شمال ....جمعه شب ساعت ١٢ راه افتادیم ولی چشمتون روز بد نبینه همش توی جاده برف می اومد شدید بعد هم که برف بند می اومد مه غلیظ همه جا رو می پوشوند انقدر مه غلیظ بود که ما جلومون رو نمی دیدیم عین توی این فیلما بود و همچنین وحشتناک مخصوصا اینکه توی جاده تنها هم باشی نگرانبعد هم این آب شیشه پاک کن رو تا می زدی همونجا سر جاش یخ می زد هیچی دیگه کلی ترسیده بودیم ولی از یه جایی به اون ور هوا باز شد شما خودتون حساب کنین دیگه مسیر رفت رو ما ١٢ ساعت تو راه بودیمتعجب.

بعدش رفتیم جواهر ده واقعا جای همتون خالی ما توی الاچیق بودیم و بیرونمون برف می اومد هیچ وقت نهاری رو که توی اونجا خوردم رو یادم نمی ره....ستیا که انقدر خسته بود اونجا همش خواب بود ....آقاهه برای ما یه منقل آوردم که از سرما یخ نزنیم ...تصور کنین توی یه فضای باز شما گرم باشید و بیرون هم برف بباره خیال باطلولی از نظر سرسبزی انگار تابستون بود همه جا رو خزه های سبز و خوشکل پر کرده بودن ....من زیاد اهل قلیون نیستم ولی انقدر اون روز قلیونه بهم چسبید که اصلا دلم نمی خواست بزارمش زمین هر چی همسرم می گفت بابا ثنا بسه الان حالت بد می شه ها ولی من نه هر چی بیشتر می کشیدم بیشتر بهم حال می دادشیطان ...بعد از یه سال تلاش و کار و استرس این مسافرت اونم با ماشین خودمون خیلی بهم چسبید.....شبش رفتیم لب ساحل صدای دریا رو خیلی دوست دارم صداش آرومم می کنه . نمی دونم چرا ولی لب ساحل به آب که نگاه می کردم یاد اوم روزای سختمون می افتم که در حسرت همچین روزایی می سوختیم  ولی الان خدای خوب و مهربونم انقدر کمکمون کرد تا به همه ی آرزوهامون داریم می رسیم خدایا دوست دارم.

شب رو توی ماشین خوابیدیم و صبحانه رو لب ساحل تخم مرغ درست کردیم و خوردیم انقدر چسبید ستیا هم واسه خودش لب ساحل بالا و پایین می پرید.

نهار رو مرغ گرفتیم و باهاش جوجه درست کردیم و رفتیم دوباره لب ساحل و آتیش درست کردیم و حسابی بازی کردیم ستیا واقعا خوشحال بود از اینکه دستاش توی شنای لب ساحل فرو می رفت ذوق می کرد و با سرعت بیشتری می دوید و توپ بازی می کرد و همه ی شنا رو می ریخت رو سر .و کلش و ما هم سرگرم آتیش بازی خودمون ....نهار رو خوردیم ولی انقدر هوا سرد بود که بیشتر نتونستیم بشینیم و اومدیم توی ماشین چایی خوریم و راه افتادیم سمت خونه....جاده به قدری شلوغ بود که حد نداشت همش هم به خاطر رفتارهای نامحترمانه ی بعضی راننده ها بود که با سبقت های بی جا یه دفعه راه رو بند می آوردن و ما یه ساعت پشت ترافیک می موندیم برگشتنی هم ساعت ۴ راه افتادیم و ٣ صبح رسیدیم.ولی در کل مسافرت خیلی خیلی خوبی بود اولین مسافرتی بود که با آرامش خیال با ماشین خودمون و با دختر قشنگم می رفتیم.

ببخشید شد سفرنامه......

ولی در کل الان در حال تلاش شدید هستیم که انشا... عید خوبی رو پشت سر بذاریم.

انشا... با عکسای مسافرتمون و همچنین عکسای وسایلم که قولش رو داده بودم به زودی آپ می کنم چون هنوز تختم رو نیاوردم .برامون دعا کنید.

/ 30 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یگانه

سلام عیدت مبارک خانومم خوش به هالت چه جای قشنگی رفتی ثنا جون اتفاقا من گاهی قلیون میکشم از این که سری به من زدی ممنون خوش باشی خانومی[گل]

مسعود

سلام ثنا خانم وبلاگ خیلی قشنگی داری من خیلی سعی کردم وبلاگ خوبی داشته باشم ولی نمی تونستم از وقتی با شما و سمیه خانم مدیر وبلاگ زنی از جنس حریر اشنا شدم و وباگاتون رو خوندم یاد گرفتم که چطور وبلاگم رو مدیریت کنم. خوشحال میشم بیای و به وبلاگم سر بزنی و اشکالاتشو بهم بگی. تشکر

نازي

خوش باشين خانمي با اين پستت منو بردي به روزهاي خوش دور [رویا]

سميه

سلام كجايي تو دختر؟

خاله مریم

سلام ثنا جون خوبیچند سال پیش اومدی نظر دادی ودیگه نیومدی .این پستتم جالب بود اپم بیا.

سپیده

کجایی خانومی چرا دیگه آپ نمیکنی[متفکر]