فصل دهم....زندگی جاریست

سلام  سلام سلام .....

معذرت می خوام از این غیبت طولانی که داشتم .... هم یه کم کارم زیاد شده بود و یه کم هم نمی دونم چرا اصلا حوصله هیچی نداشتم و کلا حالم بد بود....

خوب...می خوام از بعد از عروسی شروع کنم ...اون موقعی که تازه بعد از 8 ماه در بدری و بدبختی رفتیم سر خونه و زندگی خودمون لبخند....رفتیم دنبال گرفتن وام و این جور حرفا ... یه وام رو که از مهر رضا گرفتیم و خدا خیرش بده پسر عموی همسرم رو که اومد و ضامن هر دوی ما شد ولی وای چشمتون روز بد نبینه ..ما یه وام دیگه هم گرفتیم البته به وسیله ی آشنای درجه یک در بانک که اون بانک دو تا ضامن می خواست یکیش همون آشنای درجه یک بود و دیگری هم قرار بود مامان من باشه چون کس دیگه ای رو نداشتیم...هی خدا چه روزای بدی بود . خدا می دونه من چقدر التماس کردم تا با کلی منت اومد بانککلافه بعدش هم کلی آبرو ریزی کرد و طبق معمول ما هم از خجالت آب شدیم و سکوت کردیم ... تصور کنید رئیس بانک گفت خانوم شما مادر این تازه عروس گل ما هستید مامان من هم برگشت گفت نه آقا کدوم مادر!!! این اصلا دختر من نیست !!! تعجبما هم فقط یه جوری ماجرا رو جمع کردیم و کلی هم از رئیس بانک عذر خواهی کردیم آخه یه چیزای دیگه ای هم گفت که به خاطر آلزایمر یادم نمی آد....آلانم که خدا نکنه از بانک بهش زنگ بزنن که قسطشون عقب افتاده هیچی دیگه به من زنگ می زنه و کلی ما رو مورد عنایت قرار می ده.....

بعد از یه مدت تقریبا دو هفته ای مامانم با خودش گفت که اینا گناه دارن حتی یخچال هم ندارن ... بنا براین رفت و برای اینجانب جهیزیه خریدناراحت

لیست جهیزیه این جانبنیشخند : یخچال و گاز و یه سری وسایل آشپزخونه مثل قابلمه و یه سری ظروف شیشه ای که اونا رو توی خونه داشت و هیچی از این وسایل رو برای من نخرید چون همه به مرور زمان جمع شده بود ... یه سری مبل که چون روز جمعه رفته بودن برای خرید(علاقه و عشق رو حال می کنیدگریه) ماله یه قرن پیش بود از این مبل هایی که دسته ندارن ناراحت و یه فرش و برای اتاق خواب هم یه تخت که خوشخوابش هم دقیقا یه ماه بعد اومد و البته یه سری وسایل دیگه مثل اتو و جاو برقی و یه دست رختخواب و یه سری وسایل سوزن و نخ و همین و همین و همین ...

اون روزا هر چی به مامانم می گفتم منم با خودت ببر تا به سلیقه ی خودم بخرم می گفت نه تو می آی و خرج رو دستمون می ذاری تعجب این در حالیه که وضع اقتصادی خانواده ی ما خوبه ...

ولی اون روزا حال من هم اینجوری بود کلافهو هم اینجوریعصبانیچون مامان بابای من برای عروسی من هیچ خرجی نکردن . ولی من ازشون بابت همین وسایل هم سپاسگذارم . البته یه سری وسایل هم مادر بزرگ عزیز تر از جانم برامون خرید مثل مایکرو فر و خیلی چیزای دیگه که به جاش می گم.

اوایل همه چیز خیلی عالی و خوب می گذشت تا اینکه دوباره کفگیر به ته دیگ خورد و ما بی پول شدیم یه سری طلا و سکه هامون رو فروختیم و به بدبختی اجاره خونه می دادیم و خرج خورد و خوراک می کردیم و توی این مدت هم روابط با خانواده ها بی نهایت قاراشمیش (ببخشید اگه اشتباه نوشتم) بود و هیچ کسی ما رو دوست نداشتناراحت تا ماه رمضون رسید و مادر جان فرمودند که ما رو بخشیدنتعجب در نتیجه از اون به بعد روابط کمی حسنه تر شد آخر ماه رمضون بود که یه اتفاق باعث شد زندگی ما کمی دچار تحول بشه ....یکی از دوستای خواهرم هاپوش رو یه هفته گذاشت پیش ما و ما هم دلبسته به این موجود تصمیم گرفتیم یکی برای خودمان خریداری کنیم و این اتفاق هم افتاد و ما یه هاپوی فوق العاده زیبا و باهوش خریداری کردیم (شاید باورتون نشه ولی تنها یادگاری خوبی که از اون دوران برای ما باقی موند ستیا ی نازنین من بود ) بعد از 6 ماه به خاطر مشکلاتی که توی دادن اجاره خونه داشتیم مجبور شدیم از اونجا نقل مکان کنیم به خونه ای که تقریبا سوییت بود نه خونه !!

کل اون یه میلیونی که داده بودیم بابت پیش اون خونه رفته بود پای بدهی اجاره ...بابام یه میلیون برامون وام گرفت و دادیم بابت پیش همین خونه ...یه خونه ای بود که یه پذیرایی مستطیل شکل داشت و من از خونه ی مستطیل متنفرم ...یه آشپزخونه ی کوچولو داشت و یه راه پله که بالاش حموم بود در کل از این خونه بیخودا سبز... یه طبقه بود و اجارش هم کم بود البته توی یکی از جاهی خوب تهران بود و خونه توش تازه نقاشی شده بود و خیلی هم قشنگ شده بود . یه راه پله داشت و ما اون راه پله رو پر گل کرده بودیم و اونا هم خفن رشد می کردن . اینجا که بودیم دم عید از بس خونه خالی بود مامانم پول داد و رفتیم یه میز نهارخوری و یه بوفه و یه ماشین لباس شویی خریدیم و مادربزرگ عزیزم برام یه فرش دیگه و یه سری وسایل مربوط به داخل بوفه رو خرید . خدا عمرشون بده دم عید خونمون کلی از لختی در اومده بود . مادر بزرگ عزیزمماچ هم همیشه هوای ما رو داشته و صد البته که داره و خدا می دونه که از اون موقع تا حالا چقدر به ما کمکم کرده وسایل مورد نظرمون رو بخریم و در مواقع حساس که مثلا شدیدا به پول احتیاج داریم بهمون پول داده خدا انشاالله عمر بابرکت و با عزت بهش بده که جونش به جونم بسته هست.

ما تقریبا یه دو سال توی این خونه موندیم تا اینکه بالاخره طلسم شکست و ما تونستیم یه خونه ی نوساز و فوق العاده قشنگ توی یه جای خوب اجاره کنیمنیشخند...چیزی که توی اون خونه یادمه فقط تنهایی بود (خیلی کم پیش می اومد کسی به ما سر بزنه ) و بی پولی و اشک و آه گریه.خیلی بهمون سخت گذشت ولی گذشت و تموم شد توی اون روزا ستیا (هاپو کوچولوم) تنها دلیل شادی و خنده ی ما بود و ما هم تا می تونستیم خودمون رو باهاش سرگرم می کردیم تا اینکه توی ماه دی خدا کمکمون کرد و من سر کار رفتم..............

ببخشید اگه طولانی شد.

پی نوشت اول :چهارشنبه مهمون دارم ...مامانم اینا می آن خونمون و من می خوام یه کیک عالی هم درست کنم ...دستت درد نکنه آزی جونم به خاطر توضیحات کاملت ...دعا کنید همه چیز خوب بگذره نگران

/ 7 نظر / 27 بازدید
گلی

آخی چقد سختی کشیدی عزیزم[ناراحت]

آخرین فرصت...

کامل خوندم.... خوشحال شدم از خونه جدید و مادر بزرگ مهربون. از چهار شنبه هم بگو که مامان اینا امودن[گل]

عفریته(پـــــــــدرشوهر عزیزم و من)

سلام عسیسم تمام نوشته هاتو خوندم خط به خط.....یه جورایی مثه خودمی حالا کم کم که از خودم نوشتم میفهمی البته من به زبون طنز مینویسم که شاید خودمم باورم شه زندگی همش یه شوخیه... این جوری بهتر میشه باهاشش کنار اومد......... ولی جدی جدی عجب ماه عسل باحالی رفتیاااااااااااااااا راستی لینکوندمت خانومی[ماچ]

حنا

به به آپیدی[لبخند]ایشالا تو زندگیتون به هر چی میخواهید برسید وبا این سختی هایی که شما کشیدین و ارادتون مطمئنم که همین طور میشه . [گل][گل][گل].راستی زود به زود بیا.[چشمک]

سپیده

سلام خانومی ایشاا... روز مهمونی به خوبی بگذره و یه نفس راحت بکشی... خانوم گلی راستی آپیدم... اینجا هم از همه راهنمایی هایی که کردی هزار مرتبه تشکر میکنم خیلی دوستت دارما[ماچ]

هاله

خدا رو شکر که روزگارتون هر روز بهتر از روز قبل می شده و می شه خیلی خشوحال شدم که از اون وضعیت سرگردونی دراومدین چون هیچ جای دنیا مقل خونه خودم آدم راحت نیست [گل]

آخرین فرصت...

اومدم بگم دختر اشتباهی اومده [گل] آدرسش تو نظرات من هست. بیخیال اینم آدرسش: http://dokhtareshtebahiii.blogfa.com/