فصل هشتم ......عروسی

سللللللللللللللللام

سلام بر همه ی دوستای گلم

می بخشید که انقدر دیر شد... اسباب کشی دیگه , کاریش نمی شه کرد

مخصوصا اگه توی اسباب کشی مثل من سرما هم بخوری ....وای دیگه هیچی بیچاره می شی.

خلاصه بالاخره کارهام تموم شد و راحت شدم , با اینکه دلم نمی خواد از گذشته بنویسم ولی انگار چاره ای نیست گذشته همیشه برای من مثل یه سایه می مونه که همیشه دنبالمه .

راستی کجا بودددددددددددددددددم .....................آها رسیدیم به روز عروسی....

صبح روز عروسی همسرم اومد دنبالم تا بریم برای تحویل لباس و از اونجا هم بریم آرایشگاه , وسایلم رو جمع کردم یعنی کفش و کیف و ...

رفتیم لباس و تاجم رو گرفتیم و رفتم آرایشگاه . تنهایی یه مراسم رو چرخوندن خیلی سخته بالاخره تق از یه جاهاییش در می آد شما حساب کنید دیگه همه کارا رو ما دو نفر انجام دادیم و هیچ کسی برای ما انگشتش رو هم تکون نداد , برای همین ما تا همون روز معلوم نبود ماشین عروسمون چیه ... تا وقتی من رفتم آرایشگاه همسر بیچارم به هزار بدبختی یه لیموزین نقره ای اجاره کرده بود و سریع هم برده بود برای گل زدن بعد هم الهی بمیرم خواهرم رو آورد آرایشگاه و برای ما غذا گرفت . بعد ها به من گفت که چون پول دیگه نداشتم خودم غذا نخوردم و برای آبرو داری جلوی خواهرم برای ما یه عالمه غذا گرفته بود .

ما که توی آرایشگاه بودیم اون دنبال طرح دسته گل من و فیلم بردار و این جور کارا بود (البته این روزا تنها روزایی هست که معمولا دختر و پسر دست به سیاه و سفید  نمی زنن و فقط سعی می کنن که از این تک روز زندگیشون لذت ببرن.

بگذریم همسرم هم رفت آرایشگاه و بعد رفته بود سراغ تحویل ماشین و فیلم بردار و ... و حدود ساعت پنج . نیم بود که اومد دنبال من بعد هم دردسر های فیلم گرفتن بود و بعدش هم رفتیم خونشون و یه کم هم اونجا زدن رقصیدن و اونا یعنی کل خانواده ی همسرم رفتن سمت تالار و ما هم رفتیم آتلیه و بعد هم توی یه باغ برای عکس گرفتن ولی کوفتمون شد .نگو اون باغی که گرفتیم دیده ما بی کس و کاریم و هیچ کس پی گیر کار ما نیست گذاشته وقتی مهمونا اومدن بهشون گفته پس میوه و شیرینیتون چی شد؟ مامانم اینا و مامانش اینا هم هی تند تند زنگ می زدن که چی کار کنیم ما هم بهشون گفتیم برید بخرید و بابام اینا شیرینی و باباش اینا هم میوه خریدن .بله خلاصه این هم از فوائد بی کس و کاری بود دیگه .

انقدر ما حرص خوردیم که حد و حساب نداشت حالا با این وضعیت شما تصور کنید ما باید فیگور عکس هم می گرفتیم و حساب کنید پشت خنده های اون عکس ها چه بغضی پنهان بود ولی اینم به خیر گذشت البته ما یه کم دیر هم رسیدیم به تالار ولی بهتر هر چی زودتر می رسیدیم احتمال اینکه دعوا هم بشه بیشتر بود.

رفتیم توی اتاق عقد و همه هدایاشون رو دادن و بعد یه کم عکس گرفتیم و همه رفتیم توی باغ وای اینجا بود که ارکست شروع کرد به زدن وای بساطی داشتیم یکی می گفت بزن یکی می گفت نزن خیلی بد بود ولی ما سعی می کردیم اصلا حرص نخوریم و به روی مبارک خودمون هم نیاریم شاید باورتون نشه ولی از این چند ساعت چیزی یادم نمی آد که براتون تعریف کنم جز اینکه باورم نمی شد همه اون کابوس ها و توی آشپزخونه خوابیدن ها و غذا نخوردن و گرما کشیدن ها دیکه تموم شده و ما دیگه می تونیم یه نفس راحت بکشیم و کمی هم استرس داشتم که نکنه جر و بحثی پیش بیاد و همه ی زحمت های ما بر باد براه .

انقدر اون شب توی ذهنم گنگ و مبهمه که بعضی وقتا که می خوام اون روز رو تصور کنم نمی تونم و هنوز بعد از دو سال فیلم عروسیم رو ندیدم , راستش حالم بد می شه از اون همه استرس , از اون همه بی کسی از اون همه .....

خدا رو شکر دعوا نشد و همه چیز به خیر و خوشی تموم شد .

ولی خداییش از حق نگذریم همه چیز عروسیمون تک بود باغش عالی بود ,غذاش عالی بودـ, آرایشگاه و لباس عروس و .....

واقعا دست شوهرم درد نکنه برام سنگ تموم گذاشت .

اون شب ما بعد از تموم شدن مراسم رفتیم به سمت خونه ی همسرم و اونجا هم یه کم بزن و بکوب بود و بعدش چون مامانم گفته بود شب باید برم خونه تا جلوی مهمونامون زشت نشه من ساعت سه یا چهار رفتم خونه .

فرداش روز پاتختی بود و  همسرم ساعت ١٠ صبح اومد و من رو برد آرایشگاه و من دقیقا با همون آرایش عروسی و تاج و اینا دوباره رفتم آرایشگاه ,همه مرده بودن از خنده.

لباس پاتختیم رو من از ٨ ماه پیش خریده بودم و همیشه با حسرت نگاش می کردم و می گفتم خدایایعنی می شه من یه روزی بشه که بتونم این لباس رو بپوشم و بالاخره اون روز رسید و من اون لباس رو تنم کردم . مراسم پاتختیمون هم مراسم ساده ای بود که توی خونه ی مامانش اینا برگزار شد و مامان منم یه سر اومد ,همش سعی می کرد که اونا رو آدم های حقیری جلوه کنه تا دلش بشه ولی خبر نداشت که این جوری و با این کارا داره من رو کوچیک می کنه و به ضرر من داره کار می کنه و اونا با من لج می کنن اون روز هم تموم شد و ما رفتیم خونه ی خودمون البته خونه ای که فقط توش یه تیکه فرش بود و همین و همین

برنامه ریزی کردیم برای یه سفر به شمال البته منظورم همون ماه عسله دیگه

این داستان ادامه دارد....       

/ 19 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داستان زندگی خانم آ(این داستان واقعیست)

سلام قربونت برم... مبارک باشه منزل نو...خوشحالم بزرگترین سرمایه زندگی یعنی عشق به هم رو دارین...دیگه به جزئیات فکر هم نکنین...با کمک هم حلشون می کنین... الهی عشقتون هیچ وقت چشم نخوره عزیزم.. بابت اظهار نظرهای صمیمانه و همینطور لینکت یک دنیا ممنون... منم با اجازه ات لینکت کردم... امیدوارم بتونیم دوستان خوب و موثری برای هم باشیم[ماچ]

جوینده!

سلام خب مثل این که زندگی این بار هم برای یه نفر دیگه سخت گرفته و بچه بازی درآورده!!!![زبان] اما خب مهم اینه که در تمام این مراحل 99 درصد بجنگی و 1درصد دلخور شی و این باعث شه تا با خدا خالصانه تر و گرم تر آشنا شی هنوز کامل نخوندم که چی گذشته در واقع تا فصل 4 خوندم اما هرچه که هست گذشته .فقط امیدوارم اینده تون رو یه نور سفید کریستالی درخشان روشن کنه نوری پر از پاکی ، صداقت و خوشبختی و یه شیرینی خاص درست مثل عسل! دلشاد باشی ثنا جان[چشمک]

سپیده

سلام خانومی صبح بخیر .... پس چی شد ادامه ... راستی چرا فردا عروسی همه مرده بودن از خنده[ابرو] [ماچ][پلک][بغل][قلب]

مینا

سلام خانمی.من تازه اومدم وبلاگت . همه آرشیوت رو هم خوندم و خیلی ناراحت شدم اما خوشحالم که الان بهتری. ببینم چند تا صوال واسم پیش اومد. جرا قبل ازدواج خونه مادر شوهرت از خواهرت کمک نگرفتی؟ مگه نمیگی رابطتت باهاش خیلی خوبه؟ بعد هم اینکه الان چرامامانت رابطش با شوهر خواهرت بهتره؟ اون از شوهر تو بهتره؟منظورم از نظر مالی یا تحصیلات و خانوادست. یا اینکه ازدواجشون سنتی بوده؟ که خانوادت دوسش دارن؟ ببخشید که تازه اومدم این همه سوال کردم. [ماچ] راسی من هنوز وبلاگ نزدم. تو پست بعدی جواب بدی ممنونت میشم عزیزم که معلومه کلی هم مهربونی.

بهار مهرگان

خیلی خلاصه گفتی بودی رفیق !! عروسی این روزا حدیث 72 ملته!!

سودابه

سلام عزیزم من امروز تازه با وبت آشنا شدم و همه شو تقریباً خوندم خیلی برات نارحت شدم ولی در عوض قدر زندگیت رو بهتر میدونی. مواظب خودت و همسرت باش. [گل][گل][گل]

سودابه

راستی لینکت کردم. خونه جدیدتون هم مبارک باشه. به من هم سر بزنی خوشحال میشم. بای. [گل][گل][گل]

سودابه

راستی اینم بگم چه شوهر خوبی داری اینکه همه پول رو هم تونسته جور کنه. مواظب هم باشین.

سپیده

لجم در اومده بهت خندیدن بگو کیا بودن برم خفشون کنم[عصبانی]