فصل یازدهم....درد دل

می دونید همیشه دلم می خواست روزی که خاطراتم رو می نویسم همه چیز رو بنویسم از کوچکترین موضوع تا بزرگترینش ...ولی نشدناراحت...اون همه سختی ها و دربه دری ها و اشک ها و لبخندها رو خیلی خلاصه گفتم ...می دونید دستم یاری نمی کرد تا تمام حرفای ذهنم رو بگم تا تمام اون اشک ها رو بگم ...انگار دلم نمی خواست حتی دوباره اون روزا رو یادم هم بیارم چه برسه که حالا بخوام بنویسم....نمی دونم یه حس غریب دارم ...اصلا دلم می خواد این وبلاگ رو حذفش کنم ...باورم نمی شه اون همه سختی که من کشیدم شد همین چند تا پست مسخره که اصلا قدرت انتقال احساسات من رو نداره .

از اون روزایی که توی آشپزخونه ی اون خونه ی مسخره اشک می ریختم . ناله می کردم . از سرما آجر می ذاشتیم روی گاز و از گرما له له می زدیم . وقتی هم از روی بی حوصلگی تصمیم می گرفتی از اون دخمه بیای بیرون باید قیافه گرفتن و تیکه انداختن نسیبت می شد پس در نتیجه اون دخمه رو ترجیح می دادی و صبح تا شب اونجا می موندی . هیچ وقت یادم نمی ره اون موقع یانگوم نشون می داد و من این فیلم رو خیلی دوست داشتم ولی از ترس به شنیدن صداش بسنده می کردم و آه می کشیدم که ااااااااااااااااااااااااااای خدا ........

اون روزایی که تنها تفریحمون این بود که توی آغوش هم دیگه گم شیم و همدیگه رو نوازش کنیم تا شاید درد این سیلی هایی که روزگار روی صورتهامون می نداخت رو کمتر احساس کنیم تنها اون موقع بود که احساس می کردیم ما همدیگر رو داریم و خوشبختیم روزایی که همسرم سعی می کرد من رو بخندونه و وقتی که اونا صدای خنده ی ما رو می شنیدن برق رو قطع می کردن که چی؟؟ ما دختر و پسر جوون داریم خفه شید دیگه!! و ما هم از ترس در به در شدن خفه می شدیم... روزایی که با صدای آروم با هم حرف می زدیم... و با وجود اینکه دلامون تیکه پاره بود از جور زمونه ولی هر کسی سعی می کرد مرهم دل اون یکی بشه و آرومش کنه و الحق هم چقدر ماهرانه هر دو در این کار مهارت داشتیم و همدیگر رو آروم می کردیم.....اون روزی که با هزار امید و آرزو و با بدنی کبود از شلاق های روزگار رفتیم که عقد کنیم ولی دوباره روزگار شلاقش رو بلند کرد و توی صورتمون کشید ....موقع عقد مامانم اشک می ریخت و می گفت من نمی خوام ...بابام توی این فکر بود که چه جوری می تونه سنگ بندازه جلوی پامون و دهنمون رو سرویس کنه و الحق اونا هم چه ماهرانه کار خود را انجام دادن بابام این وظیفش رو با ٣٠٠٠ سکه طلا و ١٣۶۶ شاخه گل انجام داد و مامان هم با حرفا و کارایی که باعث شد تا ١ ساعت بعد ما توی آغوش هم اشک بریزیم و به حال بخت نداشتمون و برگشتمون گریه کنیم .

اون از روز عروسی که فقط دعا می کردیم دعوا نشه و همه چیز خراب نشه ...اون از مامانم که روز عروسی ما خروس جنگی شده بود ...اون از فیلمی که هرگز از دیدنش ذوق نمی کنم و تا حالا هم کسی ندیدتش ...آخه مامانم می گه عروسیتون چی بود که فیلمش باشه ...درحالی که تا حالا کسی توی فامیل همچین عروسی توی باغ با این همه هزینه نگرفته بود اون از نظر آدماش می گه ....اون از جهیزیه دادنشون که هنوز بعد از٢/۵ سال من دارم برای خونم وسیله می خرم چون وسایلام به درد نمی خورن...اون از ضامن شدنشون ....اون از هم دلیشون .....هیچی  و   هیچ کسی با ما راه نیومد هیچ کسی و هنوزم همون مواضع رو دارن ....مامانم یه داماد گیرش اومده که نه خانوادش درست و درمونه ... نه پول داره ....نه کار داره . نه هیچ مشخصه خاصی که بشه روش دست گذاشت با این همه از سرش می ره از ....می آد بیرون

ببخشید چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه یکی یه دلیل منطقی به من بگه !!!!خیلی حالم بده خیلی زیاد

از تمام خاطرات گذشتم چه اونایی که گفتم چه اونایی که جاشون تا ابد لای زخمای قلبمه م ت ن ف ر م .....با تمام وجودم ازشون متنفرم

خیلی دردها توی دلم هست که هیچ کسی ازشون خبر نداره و هر از چند گاهی خودشون رو اینجوری نشون می دن ....

می دونید دیگه طاقت ندارم کسی بهم زور بگه یا بهم تیکه بندازه ....خسته ام خسته

یادم به اون روزی افتاد که تازه خونه اجاره کرده بودیم و اولین کسی که توش اومد مامانم بود ...یادم نمی ره که نشست وسط سالن اون خونه ی خالی و گریه کرد و داد می زد و من هر چی می گفتم مامان این خونه ی تازه عروس هست ...مامان آبرومون می ره ...مامان نکن ...انگار کر شده بود و فقط به این فکر می کرد که الان برم به فامیل بگم دخترم با یه ترک!!!!! وصلت کرده ....من همیشه سکوت می کنم ولی همه سکوتم رو به پای خریتم می ذارن .

دلم می خواد داد بزنم آآآآآآآآآآآآآآآآهای مردم من خر نیستم ...سکوتم از رضایت نیست.....به خدا دلم خونه ولی حوصله ندارم دیگه که حرف بزنم لال بودن رو ترجیح می دم .....

نمی دونم چرا انقدر دلم گرفته .....از دست این خاطرات گذشته که مثل خوره وجود آدم رو می خورن.....

تنها چیزی که از سختی های اون زمان برام مونده همسر نازنینمه که هنوزم هر وقت دلم می گیره تنها جایی که آرومم می کنه آغوش اونه ....هنوز نتونستم جایی رو توی دنیا امن تر از شونه هاش پیدا کنم . البته یه یادگاری دیگه هم دارم اونم ستیا ...مهربون ترین و شیرن ترین دختر دنیا...اینا ثروت های من توی زندگیمه و من بدون اینا یه لحظه هم قادر به ادامه زندگی نیستم ....

می بخشید اگه طولانی شد یه درد دل بود که روی دلم مونده بود .

/ 71 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر خوشگله

عزیزم مرسی که اومدی پیشم.چرا تلخ ؟ ناراحت شدم برات.کاش کاری از دستم برمیومد تا برات انجام بدم.بهم بگو.[گل][گل][گل] ولی یه چیزی و میدونم.سعی کن حتی در بدترین شرایط هم به این فکر کنی که بدتر از این هم میشد.اونوقته که آروم میشی.من مغتقدم در بدترین لحظات زندگی هم میشه نیمه پرلیوانو دید.برات بهترین ها رو میخوام .بازم میام پیشت گلم.مواظب خودت باش عزیزم.بووووووووووووووووس[گل][گل][گل][گل][گل]

سپیده

خانوم جون شما نمیخوای آپ کنی .... خیــــــــــــــــــــــلی دوستت دارمـــــــــــــــــــا ... تازشم دعوات نکردم تذکر دادم[چشمک]

درسا

اولا فکر میکردم با عشق تنها نمیشه زندگی کرد اولا زندگی نامت فکر کردم حتما میشه اما این درد و دل رو که خوندم مطمئن شدم که نمیشه

رامین صابری

سلام دوست عزیز قسمت هائی از خاطرات تلختو خوندم خیلی متاثر شدم سمبل مقاومتی عزیز خوسحالم از شعرم خوشت اومد مرسی که سر زدی

درسا

ثنا جون با اجازه من میلینکمت [ماچ]

عسل

نمی خای دیگه ادامه بدی ؟؟؟ چرا آپ نمی کنی؟[ناراحت][ناراحت]

عسل

کجایی؟ بیا بهمون بگو الان در چه حالی؟ بیا از خوشحالی ها و خوشبختیت بهمون بگو و ما رو هم خوشحال کن عزیزم[ماچ][قلب]

داود

سلام اشکالی نداره من اسمم داووده و تقریبا هم درده توهم تو خوبه نسفه درداتو گفتی اما من چی.......[افسوس]

مریم

سلام عزیزم من هم مثل تو سختی زیادکشیدم ومیکشم. ولی خدا و همسرم رو دارم. تو هم به امید همسرت مقاوم باش.بهخدا توکل کن.